بايد يك روز
تصميم بگيري كسي را بيش از خودت دوست داشته باشي.
به چشمانش زُل بزني
و باور كني زندگي تصادفِ همين قشنگي هاي ناتمام است!
بپذيري، چيزي خوش تر از خنده هاي دو نفره نيست!
يا همين قهرها، كه بعدش يك آشتيِ لذت بخش است
باور كن
زندگي تمام مي شود
در يك شب
يا
در يك صبح
و عمرت به فاصله ي نيم روز زندگي خواهد بود!
كسي را بخواه
همان كسي كه فكر كردن به او هم خوشحالت مي كند
مبادا دير شود
وَ لذّتِ دنيايت را زيرِ پاهاي زندگي به قتل بِكِشاني..



تاريخ : پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 | 23:43 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

دلت گرفته ؟
- آره
دل همه میگیره
دل داشته باشی میگیره دیگه
یا رفیق من لا رفیق له
میخوای یه راهی بهت یاد بدم دلت وا بشه ؟
مثل من چشمات و ببند د ببند دیگه
چی میبنی ؟
- هیچ کس
هیچ کس قشنگه دیگه ... هیچ کس همه کسه ، همه کس هیچ کسه

یک تکه نان / کمال تبریزی



تاريخ : پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 | 23:37 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

و چه قدر خسته ام از «چرا؟»
از «چه گونه!»
خسته ام از سؤال های سخت
پاسخ های پيچيده
از کلمات سنگين
فکرهای عميق
پيچ های تند
نشانه های با معنا، بی معنا...

دلم تنگ می شود گاهی،
برای يک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه ی داغ»
سه «روز» تعطيلی در زمستان
چهار «خنده ی» بلند
و پنج «انگشت» دوست داشتنی!



تاريخ : پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 | 23:35 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

"آهسته آهسته پاییز ازراه می رسد
فصلی پرازتبعیض
که متعلق به اقلیت هاست
آن اندک معشوقه های حقیقی که دست دردست هم درپارک های حوالی شهر روی برگ های زرد'نارنجی' قهوه ای وخشک که همانند فرشی روی زمین پهن شده قدم می زنند
درهمان حین اگرباران بزند چتر بازنمی کنند وحسابی هوای دونفره رااستشمام می کنند.
به کافه می روند وقهوه ای گرم سفارش می دهندوبه همین بهانه سیردل به هم نگاه می کنند.
آری پاییز متعلق به معشوقه های دراقلیت است
همان هایی که حسابی دل مارابه سوز می اندازند."



تاريخ : پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 | 23:33 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

میز کوچکی دو نفره با پارچه ی چهارخونه ی قرمز!
فکرش را بکن، خوب نمی شد؟
کنار پنجره ای رو به خیابانی آبی،
و دو فنجان که همیشه روی آن بود،
شب هایی که باران می آمد می نشستیم، قهوه ای می خوردیم و من هزار سال برایت داستان می گفتم.
اما بهتر است قهوه را خودت دم کنی،
من را که می شناسی، متخصص سر دادن قهوه ام،
حواس درست و حسابی ندارم، تا به خودم می آیم همه چیز از دست رفته،
مثل قهوه هایم، مثل قطارهایی که جا می مانم، مثل تو!
و حالا به خودم آمده ام...تو نیستی، خیابان آبی نیست، باران نمی بارد ولی من...هزار سال است که برایت داستان می نویسم،
و با کوچکترین چیزها به یادت می افتم...
کجا بودم؟
داشتم می گفتم...میز کوچکی دو نفره با پارچه ی چهارخونه ی قرمز...
فکرش را بکن، خوب نمی شد؟



تاريخ : پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 | 23:31 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

امروز صبح در شهر...
یک عدد صندلیِ سیاه تنها در پیاده رو قدم میزد !
جدول های کنار خیابان با درخت ها گل یا پوچ بازی میکردند !
کبوتر ها بالای پشت بام ها نشسته بودند و سیگار میکشیدند !
گربه های ولگرد شهر، برای تماشای فیلم در مقابل سینماها صف کشیده بودنند!
نانوایی ها دیش ماهواره میفروختند و در تنورشان رسیور پخت میکردند!
من هم تو را فراموش کردم!!!
اینگونه نگاه نکن ...
باشه قبول!
مادرم راست میگفت من از همان کودکی دروغگوی خوبی نبودم!
اصلا نیازی نیست مثل پی نو کیو دماغم دراز شود!
این بند آخر کافی ست تا دروغ هایم لو برود....!
شاید همهء آن حرفها باور کردنی باشند
اما همه میدانند
فراموش کردن تو ،دروغِ شاخدار بزرگ من است!



تاريخ : پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 | 23:30 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

تــو زن ها را نمیشناسی...

آنها یک حافظه عجیب برای نگهداری وقایع عاشقانه دارند
هیچکدام از حرف هایت یادشان نمیرود
حتی می توانی تشریح لحظه ای را که با یک جمله ات دلشان شکست با جزییات دقیق، دو سال بعد از دهانشان بشنوی...
وعده ها و قول هایت را طوری یادشان می ماند که هیچ رقمه نتوانی زیرش بزنی...
ساعت و روز دقیق اولین دوستت دارم گفتنت
لباسی که در اولین قرار ملاقاتتان به تن داشتی
لرزش انگشتانت وقتی برای اولین بار دستشان را گرفتی
حالت چشم هایت وقتی اولین دروغ را از تو شنیدند...
حتی به راحتی می توانند بگویند فلان دروغ را فلان روز گفته ای و واقعیت ماجرا را از خودت بهتر توضیح میدهند...
می دانی زن ها موجوداتی هستند که در عمق رابطه شنا می کنند.



تاريخ : پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 | 23:27 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

کاش
اشک هایم
قطره قطره
پلکانی می شد
پله پله
می امدم،انجا که تویی
آرام آرام
می بوسیدمت..
تا بهار بهار
معجزه
عشــق را
ببینـی..
و عاشق شوی



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 12:30 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

تو نباشى

گاهى به تو فكر مى كنم

گاهى به خودم

نباشى

يك بى تو

براى ويرانيم كافيست



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 12:28 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

جاذبـــــه همان چشـــــمهاي توست....

نگاهم كــــن

كه بي تـــــو

در زمين و آســـــمان

معلّق خـــــواهـــم ماند......!!!!!!



تاريخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 12:27 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید